تبليغاتX
نازنوشت
نازنوشت
 
       

باز باران...

   

 اول سلام. دوم  با مامانم رفته بودم شهرکتاب یا به قول مامانم نمایشگاه کتاب. نمی دونم همون که جاپارک نداشتُ یه عالمه شلوغ بودُ باید یه جا دیگه ماشین و پارک می کردیم هی پیاده می رفتیم هی پیاده میرفتیمُ  آخ راستی خوراکی هم می فروختن. آخ حالی داد یه هایدا خوردیم با مامانم شریکی کیف کردیمُ یه عالمه سس داشت با نوشابه. هوارتا کتاب هم خریدیم خرکش کردیم تا ماشین و برگشتیم. هفته بعدش دوباره رفتیم بقیه اونایی که خریده بودیم از انقلاب خریدیم. 

 سوم رفته بودم دنیای بازی خر سواریُ قطار سواری و ماشین سواری کردم بازم حالی داد ( بابام می گه نگو حالی داد ولی خوب حالی داد دیگه من چیکار کنم!) راستی بعدش که برگشتم به علی رضا داداشی گفتم تو خری عصبانی شد گفت حرف بد نزن گفتم إإإإ خر که بد نیست مث سگ مث الاغ مث گاو بعد خندید نمی دونم چرا شما می دونید چرا اینجوری خندید؟ 

        

 

می خندم...