تبليغاتX
نازنوشت
نازنوشت

...برای باران نازنینم

Home Email Archive Designer
                                                

ما همه جا را میروبیم. از گرد و خاک, از غم و غصه و از گذشته. گذشته ای که هم تلخ داره و هم شیرین. من و بابا مسعود پرده های همه خونه رو در آوردیم و شستیم, در و پنجره ها رو برق انداختیم, اتاق ها رو تمیز کردیم, حیاط و آب و جارو کردیم, کمدها رو مرتب کردیم, مخصوصا اتاق و کمد تو رو اما با این بهانه که شش ماه از سال رفته خونه باید تمیز شه البته خودمون هم خوب میدونیم که این فقط یه بهانه است بهانه ای برای اینکه نگیم خونمون رو به خاطر اومدن تو آب و جارو کردیم. تو داری میای و ما وقت زیادی برای آماده شدن نداریم ولی من فکر میکنم هرچه زودتر این روزها بگذره و اومدن تو نزدیک تر بشه بهتره پس بجم نازنینم.

یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384 20:23 فرناز


دیروز با بابا مسعود رفتیم سنو.یک سونوی تمام عیار.رنگی,داپلر,سه بعدی,هچل هف,قروقاتی و به قول خودم مزخرف و چاخان. به هیچ کدومشون اعتمادی ندارم. منتظر شنیدن چیز جدیدی هم ازشون نیستم فقط توکلم به گرداننده پرگار و بس. آقای دکتر هم البته حرف منو تایید کرد و به بابا مسعود گفت که هیچ بنی بشری نه در ایران و نه در هیچ جای دیگه دنیا نمیتونه با این دستگاههای پیزوری آنرمالی جنین رو تشخیص بده. خوب به جهنم نتونن. البته هیچ چیز بدی ندید فقط گفت دماغش تو آفسایده که البته اون هم مهم نیس مهم سلامتشه که تشخیصش از توان اونا خارجه. دماغش هر شکلی باشه دختر من و مسعوده و برای ما خوشگلترین دختر دنیا. از اینا که بگذریم یه کار جدید و تقریبا سری کردم اگه دوست داشتید یه سری بزنید و کمی ملچ مولوچ کنید.http://www.khalealbalo.blogfa.com

چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 12:29 فرناز


نازنیم غلت میزنه,بالا و پایین میره,اعتراض میکنه,گاهی هم زور میگه,اما به اعتقاد من اون مظلوم ترین موجود عالمه که تو یه کیسه پر از آب گیر کرده. هر روز جاش کوچک تر از روز قبلش میشه و همین بهانه ای برای اعتراض های پی در پی. اما وقتی می خوابه,وقتی ساکته و تکون نمی خوره دلم میلرزه با اینکه میدونم نگرانیم بی دلیله. همش دعا میکنم این دوماه و اندی هم سریع بگذره و نازنینم دیگه یه جنین نباشه.نازنینم با من مثل یک بچه کوچولو برخورد مکنه,گاهی مثل مامانا دعوام میکنه,گاهی بهم اخم میکنه, گاهی کتکم میزنه,گاهی هم برام میرقصه و قر میده,ولی کمتر پیش میاد بهم معترض نباشه. اما همین دختر شیطون با نازباباش خیلی جورش جوره.باباش رو دوست داره,باهاش بازی میکنه,براش دست و پا میزنه,از خواب بیدارش میکنه, حتی وقتی با باباش تلفنی رو اسپیکر حرف میزنم باز هم براش ورجه ورجه میکنه. خلاصه نازنینم حسابی باباشناس و بابادوسته. از اینهمه علاقه که البته دوطرفه هم هست خیلی خوشحالم چون فکر میکنم دختر من با داشتن پدری مثل مسعود جزو خوشبختترین دخترای دنیاست. البته مسعود بابای منم هست. همیشه به نازنینم میگم که مسعود اول بابای منه بعد بابای اون, خوب دیگه دنیا دنیای زوره هرچند که من هیچ وقت از پس نازنین بر نخواهم اومد.

 

یکشنبه بیستم شهریور 1384 20:19 فرناز


جمعه هیچ وقت برام روز خوبی نبود. از وقتی جمعه هام رو با مسعود می گذرونم جمعه ها رو بیشتر دوست دارم اما باز هم بر این عقیده هستم که جمعه ها روزهای خوبی نیستند. مخصوصا هر چی به آخرش نزدیک تر میشم. راستی روزهای هفته برای شما چه شکلی هستندآیا ویژگی خواصی دارن؟ من روزهای هفته رو مثل آدمها می بینم. آدمهایی با خصوصیات گوناگون. شنبه یه آدم خیلی فعال و پر کار و جدیه. یکشنبه یه آدم بی حال و ماست اه. دوشنبه یه آدم شاد و مهربون و دوست داشتنی. سه شنبه یه آدم بی تفاوت و بی مسئولیت. چهارشنبه یه ادم خوب اما جدی و سختگیر. اما هیچ روزی پنج شنبه نیست بهترین روز دنیا تمام آرزوها در این روز برآورده میشه روز نزدیکی به خدا به خوبی به دوستی و مهربونی و جمعه یه آدم مأیوس یکی که منتظر مرگه در انتظار رفتن و نیستی. شما روزها رو چه جوری میبینید؟؟؟ برام بنویسید.

 

جمعه هجدهم شهریور 1384 19:2 فرناز


وقتی آدم دلش می گیره...

وقتی آدم دوست داره گریه کنه...

وقتی آدم احساس می کنه هیچ سرپناه و پشتیبانی نداره...

وقتی آدم تنها می مونه...

وقتی آدم دلتنگ کسایی میشه که هیچ وقت نداشته...

وقتی آدم فکر می کنه مرگ بهترین راه علاجه...

اون وقت چه اتفاقی می افته؟

آیا آدمها خودشون رو میکشن؟ یا نه باز هم به زندگی ادامه میدن. اما شاید جوره دیگری. یا به شکلی جدید. اما اینو خوب می دونم که در وجود انسان چیزی هست به نام امید و هر ناامیدی خودش نشانه یک امیدواری تازه و نورسته است. پس چه بخوایم و چه نخوایم هممون امیدواریم و فقط از روی یه عادت بد یا شاید خوب غر میزنیم.ایکاش روزی بیاد که هیچکس درمانده و مستمند نشه. البته مستمند بودن فقط جنبه مادی نداره جسمی و روحیش خیلی مخرب تر از مادیشه. ولی باید دعا کرد که اینگونه نباشیم و نباشند, هیچکس و هیچوقت. در ضمن به یاد بسپاریم که خداوند همیشه وقتی مصیبتی رو به انسان روا میداره قدرت تحملش رو هم میده بدون اینکه آدم بدونه یا خودش بخواد. چراش رو هم نمی دونم. فقط همه رو لمس کردم...

پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 14:40 فرناز


باید به دیگری چیزی را داد که برای خود منتظر است,نه آن چیزی که مابرای خود میخواهیم.چیزی که او می خواهد, نه آن چیزی که ما هستیم. زیرا چیزی که او به آن امید دارد,هرگز چیزی که ما هستیم نیست.بنابر این باید آموخت که چیزی را که نداریم به دیگران بدهیم.

 

سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 17:50 فرناز


عهد کرده بودم, باخودم بادلم بادنیای اطرافم که تا زمانی که نازنینم به دنیا نیومده هیچ کدومه وسایلش رو از زیرزمین در نیارم و همه کارا رو بذارم برای بعد از به دنیا اومدنش.اما چند روزیه که کمی تغییر عقیده دادم. به همین خاطر از مسعود خواستم کمی از وسائل مورد نیازواولیه نازنینم رو از انباری در بیاره. نمی دونم کارم درسته یا نه.نمی دونم آیا نازنینم فرست میکنه از اونها استفاده کنه یا نه. فقط امیدوارم و به خدا توکل کردم یا بهتره بگم توکل کردیم. دلم میخواد این دو ماه باقی مونده هم هر چه زود تر تموم بشه خستم از صبح تا آخرین ساعتهای شب با نازنینی که تو شکمم همش در حال تقلاست تنهام. نه خواهری نه دوستی که تنهایی هام رو باهاشون پر کنم. واقعا تنهام تنهای تنها. این آدمهای پیری که هیچ کس رو ندارند چه طور روزهای پایانی زندگی رو بدون هیچ امیدی طی میکنند؟ سخته خیلی سخت. دوست ندارم پیر و تنها بشم. راستی تا حالا شده خواب ببینید دارید قبرتون رو پرو میکنید که براتون راحت واندازه هست یا نه؟ فکر میکنید چه حسی بهتون دست میده؟؟؟!!! جالبه باور کنید, البته اگر زیاد عمق نداشته باشه. من که خیلی لذت بردم خیلی جای جالب و راحتی بود. شما چه تصوری دارید؟ فکر میکنید چه جور جایی باشه؟ چه حسی بهتون دست می ده؟؟؟

 

دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 13:49 فرناز


Home | Archive | Email

JavaScript Codes