ما همه جا را میروبیم. از گرد و خاک, از غم و غصه و از گذشته. گذشته ای که هم تلخ داره و هم شیرین. من و بابا مسعود پرده های همه خونه رو در آوردیم و شستیم, در و پنجره ها رو برق انداختیم, اتاق ها رو تمیز کردیم, حیاط و آب و جارو کردیم, کمدها رو مرتب کردیم, مخصوصا اتاق و کمد تو رو اما با این بهانه که شش ماه از سال رفته خونه باید تمیز شه البته خودمون هم خوب میدونیم که این فقط یه بهانه است بهانه ای برای اینکه نگیم خونمون رو به خاطر اومدن تو آب و جارو کردیم. تو داری میای و ما وقت زیادی برای آماده شدن نداریم ولی من فکر میکنم هرچه زودتر این روزها بگذره و اومدن تو نزدیک تر بشه بهتره پس بجم نازنینم.











جالبه باور کنید, البته اگر زیاد عمق نداشته باشه. من که خیلی لذت بردم خیلی جای جالب و راحتی بود.
شما چه تصوری دارید؟ فکر میکنید چه جور جایی باشه؟ چه حسی بهتون دست می ده؟؟؟
