تبليغاتX
نازنوشت
نازنوشت

...برای باران نازنینم

Home Email Archive Designer
                                                                    

نازنینم

32 روز دیگه اگه خدا بخواد و اتفاقی نیفته تو به خواست من و مسعود-نه خودت- پا به این دنیا میگذاری. میخوام اینجا یه چیزی رو اعتراف کنم که فقط من میدونم تو خدا یه دعا رو. دعایی که شاید زیاد جالب و دلفریب نباشه اما فکر میکنم به اندازه یه دنیا عاقلانه است. هر شب و هر روز دم اذون برای خودم و تو مسعود دعا میکنم که اگه قرار تو بیمار و رنجور پا به این دنیا بذاری هیچ وقت روی این دنیا رو نیبینی. نمیدونم خدا صدای من رو میشنوه یا نه , اصلا بهم نظر میکنه من و لایق نظر کردن میدونه یا نه. ولی امیدوارم صدام رو بشنوه و اگر قرار باز تو بیای و درد این دنیا نصیبت بشه هیچ وقت پات به اینجا باز نشه. امیدوارم که سالم و بی درد قدم به این جهان پرآشوب بذاری امیدوارم و همه توکلم به خداست. خدایا راضیم به رضای تو.............

چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 22:53 فرناز


                                                   

تو می آیی و می روی. در هنگام غیبت تو, دستی از جلوی چشمانم عبور می کند مانند آنکه می خواهد آنها را ببندد. دستی از گوشت و آتش. آهسته عبور می کند, به ندرت حرکت می کند, با پلکهایم مماس می شود و لحظه ای روشنایی روز را تاریک می کند. به آنجایی که نگاه می کنم نه آسمان است نه زمین. به آنجایی که نگاه می کنم هیچ چیز نیست. آن دورترها عشق را بازمی یابیم که شاید دیگر نباشد........

 

جمعه بیست و دوم مهر 1384 20:39 فرناز


                                                  

محسن میاد با سمند سردار و یه دنیا خنده.....

مسعود میاد با تسبیح چوبیش و یه دنیا محبت.....

و مرجان با کفشهای لیمویی و یه دنیا سادگی و صفا......

همه با هم برای اینکه من تنها نباشم. برای اینکه من و ببرن بگردون تا دلم باز شه و بهم خوش بگذره. واقعا خوش میگذره هر چند کوتاه ولی خوب و خوش. نمیدونم چه جوری میشه محبتهای خوب رو جبران کرد هرکس یه جور, هر کس یه رنگ. جای همتون خالی.......

یکشنبه هفدهم مهر 1384 23:9 فرناز


                                                  

انگار زندانی شدم توی یه اتاق تنگ و تاریک...

انگار چشمهام رو ازم گرفتن هیچ چیز رو نمیبینم...

مثل یه زندانی کور و کر اونقدر ناامید شدم که حتی گاهی به گذران روزها و ساعتها هم شک میکنم. بعضی وقتها هم این توهم کنار میره و میبینم به جای گذشت چند ساعت و چند روز چند هفته گذشته. اما تا کی باید انتظار بگشم؟ تا کی باید مثل آدمهای کور و کری که گوشه نشین هستن گوشه این خونه بمونم و فقط برای خودم رویا ببافم با اونها سر کنم؟ رویاهایی که فقط تصورن و فکر, هیچ کس نمیتونه بهم قول بده که حتی کوچکترین اونها به حقیقت میپیونده یا یه روزی جزعی از واقعیت میشه و من میتونم به امید حقیقی شدنشون لااقل کمی امیدوار باشم. هیچ امیدی نیست, به هیچ چیز نمیشه اعتماد کرد. محکوم به صبرم. صبری که شاید هیچ گاه پایان نگیره, حتی تا آخرین نفس از عمر کوتاهم ادامه داشته باشه. شاید هیچ وقت نتونم ببینمش شاید هیچ وقت نیاد شاید هیچ وقت مهمان خانه من نشه شاید شاید شایدو باز هم شاید....... چه میشه کرد اینهم سرنوشتی است که برای من رقم زده شده و راه فرار نداره........

سه شنبه دوازدهم مهر 1384 17:30 فرناز


شنبه گذشته رفتم دکتر. خانم دکتر اعلام فرمودند که فقر آهن دارم خیلی شدید. فکر کنم دارم دار فانی رو وداع میگم. البته خودم خبر ندارم. گفت نازنینم حالش خوبه و چاق و سورومورو گندس. یه چیزی شکل قیف استیل گذاشت رو شکمم و صدای قلب نازنین رو گوش داد بعد هم از من عذرخواهی کرد که دستگاه اکوشون خرابه و نمیتونه صدای قلب نازنین رو بلند بخش کنه. در آخر هم فرمودند که سر نازنین به سمت بالاست و به همین علت جا برای تکون خوردن و ورجه ورجه کردن و خلاصه کتک زدن بنده به اندازه کافی داره و منهم به دلیل حالت قرار گرفتن ایشون هیچ حسابی روی معده بدبختم وا نکنم. چون معدم هیچ جایی برای فعالیت نداره. خلاصه که ما نفهمیدیم وضع ما دوتا خوبه یا بد فقر آهن یا نازنین توپول موپول؟؟؟!!! نازنین هم برای تایید حرفهای خانم دکتر دوچندان وول میخوره اون قدر که دیشب مسعود رو از رو برد و مسعود هم من و با تکونها وحشتناک این ووروجک فسقلی تنها گذاشت. بازهم ترسم از اینه که چه جوری میشه به حرفهای یه دکتر اعتماد کرد. هنوز هم میترسم به قدر یه دنیا . خدا کنه زودتر این چند هفته تموم بشه.الهی آمین......

شنبه نهم مهر 1384 20:1 فرناز


هر آنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد                      سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاترازعقل است                    کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است                     که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

لب لعل وخط مشکین چو آنش هست واینش هست              بنازم دلبر خود را که حسنش این و آن دارد

بخواری منگرای منعم ضعیفان و نحیفان را                     که صدر مجلس عشرت گدای ره نشین دارد

چوبر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان                      که دوران ناتوانیها بسی زیر زمین دارد

بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است                    که بیند خیرازآن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد

صبا ازعشق من رمزی بگوبا آن شه خوبان                  که صد جمشید و کیخسروغلام کمترین دارد

وگرگوید نمیخواهیم چوحافظ عاشق مفلس                        بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد

اینم برای نازنین دلم.دخترکوچولوی شیطونی که 7 هفته دیگه به دنیا میاد.

پنجشنبه هفتم مهر 1384 13:31 فرناز


برای نازنین نگرانم. نکنه وزنش پایین باشه,نکنه سلامت نباشه, نکنه تو اون محفظه تنگ و تاریک مشکلی داشته باشه, نکنه نکنه نکنه و بازهم هزار و یک نکنه دیگه. فقط دعا میکنم, شما هم دعا کنید.

جمعه یکم مهر 1384 23:13 فرناز


Home | Archive | Email

JavaScript Codes