تبليغاتX
نازنوشت
نازنوشت

...برای باران نازنینم

Home Email Archive Designer
                                                  

تصمیم گرفته بودم از اولین روزهایی که باران پا به این دنیا گذاشت تا آنجا که در توان دارم در این وبلاگ بنویسم تا وقتی بزرگتر شد اونها رو بخونه. اما از شانس خیلی خوبم اتفاقی که برای عموی باران افتاد همه برنامه ها رو بهم ریخت. اما از حالا به بعد می خوام تمام تغیرات باران رو تو این وبلاگ ثبت کنم...

امروز15 دی ماه 84 و 51 روز از تولد باران میگذره. باران کوچولو همه چیز رو به خوبی میبینه و در مقابل اونچه که براش جالبه عکس العمل نشون میده. وقتی باهاش بازی میکنم میخنده و دوست داره چند ساعت در طول روز بازی کنه. تمام سعیش رو میکنه تا صداهای مشخصی از خودش در بیاره که گاهی به دلیل ناتوانی عصبانی میشه و جیغ میکشه. گاهی دوست داره راه ببریمش یا براش لالایی بخونیم. مواقعی که خسته و خواب آلوده بد اخلاقی میکنه و گاهی ساعتها پشت سر هم گریه میکنه و من و مسعود رو کلافه. وقتی گرسنشه اگه کسی به دادش نرسه سریع شستش رو پیدا میکنه و اونقدر میمکه تا اندازه بالشت زیر سرش بشه اما باز هم اگه به داد شست بیچاره نرسم به کارش ادامه میده. به قول عمو علی باران دوگاه سوزه هم شیرمادر میخوره و هم شیرخشک, هیچ اعتنایی هم به حرف اونایی که فرمودند بچه اگه شیرخشک بخوره از شیر مادر بدش میاد نکرد. این در حالی که وقار جون دکتر باران گفته بچه باید به شکل نرمال هر سه یا چهار ساعت یک بار شیر بخوره و اما باران هر دو ساعت یک بار از من شیر زور وخواد...

جمعه شانزدهم دی 1384 0:59 فرناز


                                                     

دختر کوچولوی من عموی بزرگش رو هیچ وقت ندید. حالا از عموش یک مشت عکس مونده چند حلقه فیلم که تنها خاطرات شیرین "محمدحسین" با پدرشه. پدری که دیگه بر نمیگرده. "محمدحسین" پیش هر کی میره اولین خبری که میده مرگ پدرشه. هر وقت با من تنها میشه از حال روز باباش میپرسه بابایی که تمام توانش رو برای خوشبخت بودن "محمدحسین" گذاشت. ای کاش یکی پیدا میشد و به من میگفت جواب "محمدحسین" رو چی بدم...

یکشنبه چهارم دی 1384 11:54 فرناز


Home | Archive | Email

JavaScript Codes