تصمیم گرفته بودم از اولین روزهایی که باران پا به این دنیا گذاشت تا آنجا که در توان دارم در این وبلاگ بنویسم تا وقتی بزرگتر شد اونها رو بخونه. اما از شانس خیلی خوبم اتفاقی که برای عموی باران افتاد همه برنامه ها رو بهم ریخت. اما از حالا به بعد می خوام تمام تغیرات باران رو تو این وبلاگ ثبت کنم...
امروز15 دی ماه 84 و 51 روز از تولد باران میگذره. باران کوچولو همه چیز رو به خوبی میبینه و در مقابل اونچه که براش جالبه عکس العمل نشون میده. وقتی باهاش بازی میکنم میخنده و دوست داره چند ساعت در طول روز بازی کنه. تمام سعیش رو میکنه تا صداهای مشخصی از خودش در بیاره که گاهی به دلیل ناتوانی عصبانی میشه و جیغ میکشه. گاهی دوست داره راه ببریمش یا براش لالایی بخونیم. مواقعی که خسته و خواب آلوده بد اخلاقی میکنه و گاهی ساعتها پشت سر هم گریه میکنه و من و مسعود رو کلافه. وقتی گرسنشه اگه کسی به دادش نرسه سریع شستش رو پیدا میکنه و اونقدر میمکه تا اندازه بالشت زیر سرش بشه اما باز هم اگه به داد شست بیچاره نرسم به کارش ادامه میده. به قول عمو علی باران دوگاه سوزه هم شیرمادر میخوره و هم شیرخشک, هیچ اعتنایی هم به حرف اونایی که فرمودند بچه اگه شیرخشک بخوره از شیر مادر بدش میاد نکرد. این در حالی که وقار جون دکتر باران گفته بچه باید به شکل نرمال هر سه یا چهار ساعت یک بار شیر بخوره و اما باران هر دو ساعت یک بار از من شیر زور وخواد...![]()
![]()

