تبليغاتX
نازنوشت
نازنوشت

...برای باران نازنینم

Home Email Archive Designer
                                                 

24بهمنه و باران رفته تو چهار ماه. من هم غذا دادن بهش رو شروع کردم و به هیچ عنوان با این نظریه که باید از 6 ماهگی به بچه غذا داد موافق نیستم. البته همین الان هم گاهی سیب دهن باران میذارم ولی خوب باران فقط بهش زبون میزنه و تفیش میکنه.باران دستها و تفش رو شناخته گاهی ساعتها دستهاش رو نگاه میکنه و چشمهاش از بسکی اونا رو میاره نزدیک چپ میشه ولی خوب دیگه بچم چپشم قشنگه. با تفشم بادکنک درست میکنه بعد با زبونش با بادکنکه بازی میکنه. جدیدا به این نتیجه رسیدم باران خیلی مستقله چون اگه شیرش یه چند دقیقه ای دیر بشه دیگه جیغ نمزنه شستشو میمکه و ساکت اینور اونور رو نگاه میکنه. راستی مسعود یک عالمه از عکس تو وبلاگ ایراد گرفته ولی تا وقتی دوربین نیاره اوضاع به همین منواله. در ضمن باران نطقهای قراء میکنه که در دنیا نظیرش پیدا نمیشه وای برای ما خیلی جالبه دوست میدارم خیلی خیلی. اینم بگم و برم تازه گیها وقتی باران خوابش میگیره بهش میگم مامان جون چشماتو ببند و بخواب اونم چشمهاش رو میبنده و میخوابه (آخه بچم خیلی عاقل و فهیمه. فکر کنم بشه مثل کودک فهیم چلچراغ) تا بعد...

 

دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 22:40 فرناز


                                                      

باران کنار دستم تو کریرش خوابیده.هراز چند گاهی ناله میکنه وقتی محلش نمیذارم میخوابه اما تا براش لالایی میخونم و تکونش میدم چشمهای درشتش رو باز میکنه و از ته دل بهم میخنده انگار قله ای رو فتح کرده. منم ته دلم میگم لعنت به من با این بچه خوابوندنم. دو هفته پیش بلوز یقه اسکیش رو روی بخاری سوزوندم و برای تنبیه رفتم یک متر پارچه فرداعلای تریکو خریدم و دوختنش رو انداختم گردن مامانم. ازاین پارچه ناقابل که مثل لباس زندانی ها راه راه و الان تن بارانه یه یکسره و یه بلوز برای باران و یه دست بلوز و شلوار برای فاطمه دوزیده شد که اموال باران بعد از بررسی و استعمال مورد قبول واقع شد ولی از اموال فاطمه اطلاعی در دسترس نیست.

قرار شده برگردم سر کار البته همراه با باران. هر روز باران رو بردارم برم منطقه و اونجا من بنویسم و بچه ها نوبتی باران رو نگه دارند. الهی فداش بشم که بچم چندتا نه نه ی جور واجور داره هم آقا هم خانوم (خوب آخه بچم شیک و مدل جدیده دیگه).

دیشب مسعود با اون ریشهای تیغ تیغیش آنچنان باران رو بوس کرده که بچم ضف کرد بعد هم وقتی ساکت شد با مسعود قهر بود تا اونقدر مسعود منتش رو کشید که یه لبخند کجکی نثارش کرد. آخه بچم حق بگیره مثل من مظلوم نیست خدا رو شکر(دلم خنک شد)

در ضمن از عمو ها وخاله های مهربان درخواست دارم یک دوربین یا موبایل دوربین دار دیجیتالی که به کامپیوتر(رایانه) متصل بشه همراه با کابل با کیفیت یک برای دخترم پیدا کنند یا قرض بگیرند(البته از آشنایان یا دوستان یا حالا مثلا فامیل) تا ما هم بتونیم عکس باران رو داخل وبلاگ بذاریم و کیفش رو ببریم (مردم از بی دوربینی). در آخر هم از همه اونهایی که در این راستا به داد بنده برسند تشکرات پیشاپیش رو اعلام میدارم. فعلا...

شنبه هشتم بهمن 1384 21:38 فرناز


                                                     

بارها با خودم فکر کردم که این کوچولوها چقدر از دست ما مادرها شکارند که ناشیانه و بدون قصد باعث آزارشون می شیم. به قول یه بنده خدایی فکر هم میکنیم بهترین مادر دنیاییم و از مادر بودن هیچ کم نمیذاریم. اما گاهی بوسیدن هم باعث رنجش و کشیدن جیغ بنفش از سوی بچه ها میشه. البته من با بچه ها موافقم و به همین خاطر میخوام اینجا در حضور همه برای باران اعتراف کنم که خودم خوب میدونم که مادر خوبی نیستم و خیلی وقتها باعث رنجش باران میشم. اما باور کنید که هیچ قصد بدی ندارم. بعد از این اعتراف فکر میکنم بهترین چیز توصیف حال و روز بارانه. باران دقیقا امروز دو ماه و نه روزشه. کم کم داره من و مسعود رو خوب میشناسه. کماکان علاقه وافری به دستش مخصوصا شست مبارک نشون میده. حالا دیگه احتاجی نیست که گرسنه باشه تا به شستش حمله ور شه بلکه در مواقع بیکاری هم ترجیح میده همش اونو مزه مزه کنه تا یه وقت خدایی نکرده مزش یادش نره. یکی دو ماه اول به دلیل ناشی بودن ما باران شب و روزش رو گم کرده بود اما حالا همه چیز درست شده و باران میدونه کی شبه و کی روز. خدا رو شکر خوب میخوابه. به دلایلی نمیتونم بگم چند کیلو ولی خوب کمتراز وزن نرمال نیست. اگه باباش همت کنه و دوربین بیاره چند تا عکس هم ازش میگیرم و تو وبلاگش میذارم. فعلا...

دوشنبه سوم بهمن 1384 10:58 فرناز


Home | Archive | Email

JavaScript Codes