و خداوند لبخند را آفرید...
و لبخنده تو نازنین زیباترین آفریده خداست. وقتی تو میخندی زیباترین جلوه آفرینش در خنده ات نمایان میشه و من فقط میتونم بگم فدای خنده هات...
چهار روزه دیگه باران چهارماهش هم تموم میشه و میره تو پنچ ماه. هیچ وقت فکر نمی کردم باران رو اینهمه دوست داشته باشم اما حال میبینم که باران همه دنیای من و مسعود شده. امسال عید دیگه برام مهم نیست که روپوش نو دارم یا نه کفشم خوب هست یا کهنه شده بلکه فقط دلم میخواد هرچی دارم برای باران خرید کنم و این کار رو هم میکنم. واقعا که روزها چه زود میگذره بچه ها بزرگ میشن و بزرگها پیر. دیروز سالگرد همشهری محله بود. باران هم با من و مسعود اومده بود. از ریزه میزه های همشهری محله گرفته تا استاد نمکدوست و توکلی و حاج آقا زائری و هرکی که فکرش رو بکنید باران رو دیدند و باهاش خوش و بش کردند. خلاصه بچم قرار بود به عنوان فسقلی ترین روزنامه نگاره همشهری محله یا به قول باباش روزمامه نگار همشهری محله سر شیشه و پوشک بلورین جایزه بگیره که خوب به دلیل ضیق وقت به زمان دیگه ای موکول شد. واییییییییییی راستی براش یه گوشواره قلبی طلا خریدم تا بعدا که موقش شد گوشش کنم دیگه بچم مایه داره. تابعد...

