تبليغاتX
نازنوشت
نازنوشت

...برای باران نازنینم

Home Email Archive Designer
                                                 

و خداوند لبخند را آفرید...

و لبخنده تو نازنین زیباترین آفریده خداست. وقتی تو میخندی زیباترین جلوه آفرینش در خنده ات نمایان میشه و من فقط میتونم بگم فدای خنده هات...

چهار روزه دیگه باران چهارماهش هم تموم میشه و میره تو پنچ ماه. هیچ وقت فکر نمی کردم باران رو اینهمه دوست داشته باشم اما حال میبینم که باران همه دنیای من و مسعود شده. امسال عید دیگه برام مهم نیست که روپوش نو دارم یا نه کفشم خوب هست یا کهنه شده بلکه فقط دلم میخواد هرچی دارم برای باران خرید کنم و این کار رو هم میکنم. واقعا که روزها چه زود میگذره بچه ها بزرگ میشن و بزرگها پیر. دیروز سالگرد همشهری محله بود. باران هم با من و مسعود اومده بود. از ریزه میزه های همشهری محله گرفته تا استاد نمکدوست و توکلی و حاج آقا زائری و هرکی که فکرش رو بکنید باران رو دیدند و باهاش خوش و بش کردند. خلاصه بچم قرار بود به عنوان فسقلی ترین روزنامه نگاره همشهری محله یا به قول باباش روزمامه نگار همشهری محله سر شیشه و پوشک بلورین جایزه بگیره که خوب به دلیل ضیق وقت به زمان دیگه ای موکول شد. واییییییییییی راستی براش یه گوشواره قلبی طلا خریدم تا بعدا که موقش شد گوشش کنم دیگه بچم مایه داره. تابعد...

 

جمعه نوزدهم اسفند 1384 18:47 فرناز


                                              

هفته پیش مامانم باران رو برد مهمونی خونه همسایشون وقتی برگشتن گوشهای باران رو سوراخ کرده بودن. اما بعد از یک هفته وقتی دیدم نمیشه گوشواره گوشش کرد بردمش پیش خانم کاظمی و گوشش رو دوباره با دستگاه سوراخ کردم البته با فاطمه دختر عموش و فاطمه خاله خرسه گندش که جای مامانشه و هنوز گوشاش سوراخ نبود. حالا هم تو گوشش یه گوشواره خوشگله بنفشه. الان هم روی میز میکس کنار دستم تو کریر نشسته و آهنگه آره آره اندی گوش میده و دست و پا میزنه. البته توف هم تولید میکنه. تازهگیها یاد گرفته جیغ میکشه و صداهای رنگ و وارنگ از خودش در میاره. چند روزه صبحها با کالسکش میریم خرید تو کالسکه میشینه و آدمها رو دید میزنه. براش جالبه گاهی هم بچه مدرسه ای ها دورش جمع میشن و نگاهش میکنن. راستی جدیدا شبها تو بغلم میخوابه و تا صبح اینقدر لگد میندازه که من و بیدار نگه میداره دیروز هم که روز تعطیل بود هرچی جیغ زد مسعود بیدار نشد واسه همین هم اونقدر خودش رو تکون داد تا پاهاش رسید به پشت مسعود بعد اونقدر به مسعود لگد زد تا بیدارش کرد. دیگه بچم از پس همه بر میاد مخصوصا بابای خواب آلوش...

شنبه سیزدهم اسفند 1384 20:49 فرناز


                                                

امروز اول اسفنده. باران کمی تا قسمتی سرما خورده (آخه گشنش بوده ما هم بی پول بودیم گرسنگی بهش دادیم واسه همین سرماخورده. که خوب از این لحاظ نوش جونش. البته باید اعتراف کنم باران از بنده سرماخردگی گرفته). خلاصه بردیمش پلی کلینیک شهید فلاحی پیش خانم دکتر قشنگه که خانم دکتر فرمودند سرماخوردگی خیلی خفیفه شربت مرحمت کردندتا زود خوب شه که البته میل شد. خبر جدید هم شناسایی دوتا پاها توسط خانم باران گل گلیه. هی کف پاهاش رو به هم میچسبونه و بعضی وقتها هم که تو تختش میخوابه اونقدر خودش رو میکشه پایین تا برسه به خرس رنگی های بالای تخت بعد بهشون لگد میزنه تا صدا بدن. البته اگه کسی رو هم پیداکنه که بهش بخوره کتک خورش ملثه اونم جونه سالم به در نمیبره. راستی مسعود میخواد توفهای باران رو صادر کنه آخه تولیدش خیلی بالا رفته. درضمن چون باران کمی به بنل شبیه دیشب عموجغده شاخدار اومده بود خونمون دنبالش که خوب ندادیم ببردش. ولی اگه دوشت داشتید میتونید داستانش رو تو وبلاگه خاله آلبالو بخونید, برای ما که جالب بود. تابعد... 

دوشنبه یکم اسفند 1384 15:2 فرناز


Home | Archive | Email

JavaScript Codes