تبليغاتX
نازنوشت
نازنوشت

...برای باران نازنینم

Home Email Archive Designer
                                               

خوب بالاخره باران جون منم رفت تو شش ماهگی.نکته اول که باید به عرضتون برسونم اینکه باران خانم پشتش رو میکنه به من و باباش( که یعنی ما رو نمیبینه و ما هم اون و نمیبینیم) و اونقدر به کریرش فشار میاره تا از توش بیاد پایین و رو زمین بشینه اونوقت ما رو نگاه میکنه و یه لبخندی میزنه که وا شما دیدید بعد هم چون هنوز خوب نمیتونه تعادلش رو حفظ کنه میخوره زمین و خوب دیگه معلومه که چطور میشه میزنه زیره گریه و آی ده گریه کن. نکته دوم اینکه راه دهن رو کاملا یافته, قبلا ها نون که بهش میدادم اول یکی دو بار میکرد تو چشمش بعد میفهمید نون رو تو دهن میذارن نه تو چشم اما حالا با مهارت کامل نون رو میگیره و تا ته فرو میکنه تو دهنش خلاصه که راه دهن رو خوب پیدا کرده. دیروز ناهار آبگوشت داشتیم با باران و کالسکش رفتیم نون وایی نون سنگک گرفتیم و یک عالمه دعوا و جدل سر نون سنگک دیدیم و بعد هم که نونمون رو گرفتیم راهی خونه شدیم. توی راه باران که تا اون موقع نون سنگک ندیده و نخورده بود با کمی تعجب نگاه نون سنگک میکرد یک تکه ازش کندم و دادم دستش کمی نگاهش کرد و از کالسکه پرتش کرد بیرون  اما بعد که فهمید این هم یک مدل نونه دست برد و نونه درسته رو برداشت تا بذاره دهنش. خلاصه که نونه سنکگ به وسیله باران کفش شد. نکته سوم قابل عرض اینکه باران رو اگه به پشت بخوابونیم سریع دمر میشه و اونقدر تقلا میکنه تا جلو بره. کم کم داره سینه خیز رفتن رو یاد میگیره. موهاش هم کماکان در نیومده و کچله ولی خوب اینطوریش  هم برای ما خیلی خوشگله. فدای کله کچل و گوشهای بلبلیش بشم. تا بعد...

دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 21:50 فرناز


                                        

آخ جون باران یک هفته دیگه میره تو 6 ماهگی. خانوم خانوما یاد گرفتن که دمر شن و تمام سعیشون رو هم میکنند که به سمت جلو خیز ور دارن اما خوب هنوز کمی کار داره. گاهی از خودش آواز در میکنه و خلاصه برای خودش کسی شده با باباش یک عالمه جیک و پیک داره و با هم بازی های جور واجور میکنند. مسعود هم که روز به روز بیشتر به باران علاقمند میشه و برای بابا بودنش و دنیای شیرینش حسابی ذوق میکنه. راستی تو باغچه یک عالمه گلهای خوشگل کاشته تا وقتی باران بزرگتر شد بتون با اونا دوست بشه و آبشون بده. شایدم گاهی یواشکی بکندشون و خلاصه این که حال همه ما خوب است. تا بعد...

 

پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 12:11 فرناز


                                           

باز هم

و خداوند لبخندت را آفرید...

آره بازم میگم که خنده های تو رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم باران جقله خنده رو...

امروز 4 فروردین 85 باران چهار ماه و ده روزشه. علاقه بسیار زیادی به نشستن و ایستادن پیدا کرده وقتی وای میسته انگار قله اورست رو فتح کرده. سرلاک می میله و آب پرتقال و ماست رو خیلی دوست داره. آخه عاشقه ترشیه. اگه مسعود همت کنه و یک سری عکسی که ازش گرفتم اسکن کنه روی وبلاگش هم میذارم. اونقدر مسعود رو دوست داره که هیچ حدی براش نمیشه گذاشت. مسعود شعر فروغ و شاملو می خونه و باران باهاش هم سرایی میکنه. خلاصه دخمرم رمانتیک رمانتیکه. یه دختره گوش بلبلی کچل. البته گوشاش و کچلیش هر دو به خودم رفته و به مرور زمان قابله حله س. راستی یک عالمه عیدی گرفته که میخوام براش یه طلای خوشگل یا یه سکه بخرم اگه نظری در مورد عیدی های باران دارید تا بهتر براش پس انداز بشه برام بنویسید. خودمم یه کلید طلا براش عیدی گرفتم تا تمام قفل های زندگیش رو باهاش باز کنه.ایشالا که قفلی تو زندگیش نباشه. تابعد...

جمعه چهارم فروردین 1385 2:34 فرناز


Home | Archive | Email

JavaScript Codes